ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )

293

مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح ملك الشعراء بهار ) ( فارسى )

اندر شد به نماز ، مبارك [ 1 ] شمشيرى بزد ، و راست برفت برنشست او ، و هر دو كونه [ 2 ] تا استخوان فرود آورد ، معاويه بيفتاد . مبارك [ 1 ] را بگرفتند ، پرسيدند كه ترا اين كه فرمود ؟ شرح بگفت كه ما سه كس‌ايم ، و چنين اتفاق كرده‌ايم معاويه او را باز فرمود داشتن تا چه پيدا گردد ، و چون خبر كشتن على درست گشت او را رها كردند [ 3 ] . پس طبيب بيامد و گفت : اين شمشير زهر آب دادست ، يا داغ بايد كردن يا شربتى دارو به خوردن امّا پس ازين فرزند نباشد ، معاويه دارو خوردن اختيار كرد . و عبد الرّحمن دو مرد ديگر را با خود يار كرد يكى را نام وردان و آن ديگرى را شبيب [ 4 ] و زنى را دوست داشته بود نام او قطام بود ، و خارجيه [ 5 ] بود و [ پدر و ] برادرش [ را على ] بحرب نهروان كشته بود ، عبد الرحمن او را گفت بزن من باش ، قطام [ 6 ] گفتا تو كابين من ندارى ، عبد الرحمن گفتا كابين تو چيست ؟ گفت هزار درم سيم ، و غلامى و كنيزكى و خون مرتضى على ، عبد الرحمن گفت اين همه بدهم و على را بكشم و عظيم تيز گشت بر آن كار ، روز آذينه هفدهم ماه رمضان سحرگاهى هر سه تن سوى مسجد آمدند و چون امير المؤمنين على ( 191 - ب ) اندر آمد هر سه تيغ بزدند ، و عبد الرّحمن شمشيرى بر سرش زد تا نزديك مغزش رسيد ، شبيب [ 7 ] و وردان هر دو بجستند ، و عبد الرحمن ملجم گرفتار آمد ، و مردى از پس برفت و وردان را بكشت ، پس امير المؤمنين على جعدة بن هبيره را فرمود كه مردم را نماز كند ، و حسن را خود وصى كرده [ 8 ] بود پس هم او را فرمود كه عبد الرحمن را نگاه دار ، و اگر من بميرم او را قصاص كن و اگر نه آنچ بايد خود كنم ، پس عبد الرحمن را گفت چرا چنين كردى ؟ گفت زيرا كه خون تو حلالست با [ 9 ] چندين خونها كه تو ريخته‌اى ! بعد از آن على روز سه‌ام

--> [ ( 1 ) ] ص : برك [ ( 2 ) ] كونه بكاف قسمت برجستهء كفل . كذا فى البلعمى [ ( 3 ) ] طبرى گويد : او را كشت ( ج 6 ص 86 طبع قاهره ) [ ( 4 ) ] اصل : سبيب ، و هو شبيب بن بجره . كذا فى التواريخ [ ( 5 ) ] اصل : خارجه . مراد آنكه آن زن هم از خوارج بود [ ( 6 ) ] اصل : فطام [ ( 7 ) ] اصل : سبب [ ( 8 ) ] چنين خبرى در طبرى نيست - گويد : در آن حال على را گفتند چه كسى پس از تو خليفه باشد گفتا من اكنون به خود مشغولم هر كرا دانيد برگزينيد و بروايت ديگر : گفتند حسن را برگزينيم ؟ گفت نه امر ميكنم و نه نهى ميكنم هر چه صلاح دانيد بكنيد ( ج 6 ص 85 ) [ ( 9 ) ] اصل : و تا